»
خلاصه قسمت دوم امپراطور آهن (جومونگ ۴)
دیدیم که فرمانده دشمن تیر و برداشت و زد به پای رئیس کیم و رئیس کیم هم نقش زمین شد.بعد فرمانده خیتانی خواست بانو سانگدوک رو هم بزنه که: حالا ادامه داستان:
بانو سانگدوک تیر و برمیداره و همزمان با فرمانده خیتانی تیر رو پرتاب میکنه و یک صحنه اکشن درست میشه و برخورد دو تا تیر و انحرافشون رو نشون میده
تیر خیتانی از کنار بانو رد میشه ولی تیر بانو سانگدوک به سینه فرمانده خیتانی عصابت میکنه و فرماندشون حصابی عصبانی میشه و دستور نیده هرجور شده او دوتا رو بگیرن.بانو و رئیس کیم هم فرار رو بر قرار ترجیح میدن و ده برو که رفتی
اونطرف ماجرا فرمانده گنگ جو که میون یک مشت بربری وحشی افتاده بود و داشت میجنگید که یکهویی ساایلا و افرادش میان و گنگ جو و خواهرناتنیش رو نجات میدن.ساایلا بوم رنگ تیزش رو پرتاب میکنه و چهار نفر رو همزمان میکشه.
بعد گنگ جو از ساایلا میپرسه از بانو خبری نرسید؟ساایلا هم جواب منفی میده و گنگ جو خواهرش رو بدست فرمانده میسپاره تا خودش دنبال بانو سانگدوک بگرده.
اینطرف سواره نظام خیتانی دنبال بانو میفتن و فرمانده خیتانی موفق میشه یک تیر به پای اسب اونا بزنه و جفتشون رو تقش زمین کنه
بانو با رئیس کیم از راه جنگل فرار میکنن و وحشی ها هم دنبالشون میرن تا اینکه به لب یک پرتگاه میرسن
وقتی خیتانیا میخواستن اونا رو بکشن فرمانده یبو دیلی سر میسه و متوجه میشه که بانو زن شاه قبلی بوده و میگه اینا میتونن برای خیتان گروگان خوبی باشن
بعد به بانو میگه بیا خودت رو تسلیم کن تا زنده بمونی ولی بانو موافقت نمیکنه.هر چی هم این رئیس کم بدبخت میگه بیا تسلیم شیم تا بعدا یک راهی برای فرار پیدا کنیم فایده نداره و بانو سانگدوک میگه که نباید برای گوریو مشکل ساز باشیم.تو اگه می خوای تسلیم شو ولی من نمیتونم و خودشو پرت میکنه تو دریا
خب، داستان به۱۲ سال قبل بر میگرده اون زمان که بانو سو(امپراطریس چونچو) یا همون(بانو سانگدوک) هنوز بچه بود و داشت اسب سواری میکرد و خواهر و برادرش دنبالش بودن ولی اسبش رم کرده بود و خرد زمین
وقتی بلند میشه میبینه شاه تاجو موسس گوریو جلوش وایستاده و تاجو به اون میگه که تو از نسل منی و جلوی راهت پر از فراز و نشیبه.افراد زیادی بهت خیانت میکنن . خیلیا به خاطر تو کشته میشن و خیلیا رو هم میکشی.سو میگه : تو کی هستی.ولی جوابی نمیشنوه
بعد داداش و خواهرش سر میرسن و میگن حالت خوبه؟سو میگه: پس اون اقاهه کو؟ داداشه میگه : درباره چی حرف
خب تا اونجا پیش رفتیم که سو از اسب افتاد و شاه تاجو رو جلوی خودش دید و بعد از یک مدت کل کل سونگجونگ داداشش و سول خواهرش کوچیکش از راه رسیدن و اونو از تا باغ بیرون اوردن. سو و سول و وانگچی (سونگجونگ) با مادربزرگی به اسم شینجونگ زندگی میکردند. شینجونگ بانوی اول قصر میونگبوک از قبیله هوانگجو بود و چهارمین زن شاه تاجو وانگ گان شده بود.ملکه بیوه شینجونگ هر سه نوه اش که در کودکی یتیم شده بودند رو بزرگ کرد.سو امپراطریس اینده چونچو، سول مادر شاه هیونجونگ و وانگچی شاه سونجونگ اینده میشوند.
اینی که میبینین شاه گوریو گیونگجونگه.یک ادم هرزه و مشروب خور و دختر باز و پدر شاه پنجم گوریو.
اینو میشناسین؟این اقا همون فرمانده گنگجو از بالهائی است.((توضیحاتی که برای بالهائی باید بدم:بعد از نابودی گوگوریو بدست سلسله تانگ(همون امپراطوری خیتان یا لیائو)اخرین پادشاه گوگوریو یعنی شاه دائه جویونگ در زمین های شرقی بالهائی رو به امید بازسازی مجدد گوگوریو تاسیس کرد.مردمان بالهائی نیزه زنان بسیار خوبی بودند که یکی از اون ها گنگجو است.بالهائی سرانجام بدست خیتان نابود شد.)) بعد از نابودی بالهائی بدست خیتان باقیمانده مردمان این سرزمین به فرماندهی گنگجو به گوریو مهاجرت کردند.ولی شاه سوم گوریو به انها محلی نذاشت و با انان بدرفتاری میکرد.
خب.مادر بزرگ همراه با سه تا نوه میرن برای احترام پیش شاه و احترام میذارن و شاه هم که از تعجب به خاطر حضور اونها در قصر شاخ در اورده بود با همون حال مستیش به مادربزرگش احترام گذاشت.بعد از چند دقیقه احوال پرسی مامان بزرگ با شاه و متلک پرونی شاه به مادربزرگ{متلا:مادربزرگ زیادی زنده موندیا و اینجور حرفا}نوبت به احترام خاله زاده های شاه رسید.شاه هم میگه شروع کنین.و اون ها هم پاچه خواری رو شروع میکنن.بعد شاه که از دخترا خوشش اومنده بود گفت: مادربزرگ فکر کنم وقت ازدواجشونه!مادر بزرگ هم گفت:خیر قربان اونا هنوز بچن.ولی شاه میگه به نظر من که بچه نمیان.بعد رو به شاهزاده وانگچی میکنه و میگه:میخوای شاه بشی.وانگ میگه :من غلت بکنم.بعد با هم خداحافظی میکنن.
تو راه برگشت شاهزاده گیونگجوان با یک دسته گل برای احترام به شاه اومده قصر و همزمان سول و مادربزرگش هم داشتن برمیگشتن که سول از روی پله ها میفته ولی گیونگجوان اون رو میگیره و سول همون جا عاشق گبونگجوان میشه
داخل شهر مردم بالهائی برای اعتراض به وضع بدشون میخواستن شاه رو ببینن ولی مامور ها مانع میشدن.یکی خبر میاره کا سربازها بچه های کوچیکو به تاجرای سونگ میفروشن.مردم هم برای نجات بچه هاشون میرن.تو همین هاگیر واگیر گنگجو خواهر ناتنیش رو بین بچه ها می بینه خواهرش که اسمش هیانگ بیه در بزرگی محافظ امپراطریس چونچو میشه
گنگ جو میگه اینکارا چیه؟سربازها هم بهانه ی بیماری رو میارن.بالهائی ها هم میزنن به سیم اخر و از روی حصارها میپرن اونور و سربازها هم جلوی اونا رو میگیرن و همه رو میزنن.گنگ جو هم دیوونه میشه و همه سربازال رو میزنه
مردم هم به حمایت از فرمانده گنگ حصارها رو میشکنن.
بعد یک تاجری میاد و از ارباب جو میخواد یکی از برده هاش رو بفروشه برای مسابقه تیراندازی.یعنی هرکی برد برده هه مال اونه.سو هم برای نجاتت هیانگ بی شرکت میکنه.اولش با مخالفت برگزارکننده ها مواجه میشه.چون زنا نمیتونن شرکت کنن.ولی با لباس مبدل میاد شرکت میکنه و تمام تیر ها رو به خال میزنه.از اونطرف همون فرمانده یک چشم هم شرکت میکنه و تا دور اخر پیش میره. دور اخر هدف ها رو متحرک میکنن تا مسابقه جذاب تر بشه.نفری یک تیر میزنن ولی نوبت فرمانده یک چشم که میشه اونی که هدف ها رو حرکت میداد میخوره زمین.فرمادنه یک چشم هم تیرکمون مخصوصش رو برمیداره و انچنان میزنه که هدف سوراخ میشه و به بازوی فرد میخوره.
بعد یک چشمه با جیردویی میبره ولی سو جلوش رو میگیره و رو اعصاب یارو را میره.بعد یک چشمه گرزش رو بر میداره تا سو رو بکشه که فرمانده گنگ سر میرسه و اون رو نجات میده.
بعد گنگ جو باهاش میجنگه و یک چشمه رو خیلی قشنگ میزنه.بعد جودو میاد باهاش میجنگه که اون هم میبازه.وسط جنگ یک چشمه می خواد با تیر گنگ جو رو بزنه ولی سو میزنه و یک چشمش رو کور میکنه.
سو زد چشم یارو رو کور کرد و گنگ جو هم جودو رو زد.گنگ جو بدوبدو به طرف قفسی که هیانگ بی رو توش زندانی کردن رفت و اون رو ازاد و در بغل گرفت.
تو همین حوالی یک هو یه نفر میاد و میگه که بالهائی ها شورش کردن.مردم هم از ترس خیس میکنن و پا به فرار میزارن.
وقتی همه رفتن ارباب وانگ جو میاد و با چوب میزنه پشت گنگ جو و بیهوشش میکنه
وقتی سو میاد جلوش رو بگیره وانگ شمشیرش رو بر میداره و روی گردنش میزاره و میگه نباید تو کار مردم فضولی کنی!
یک چشمه هم هیانگ بی رو برمیداره و میره
تو شورش سول هم قاطی شده بود و از ترس به این ور و انور فرار میکرد تا اینکه دوتا از خدا بی خبر میان و میدزدنش و طلا جواهراتش هم برمیدارن.سول هم از ترس بیهوش میشه.
گنگ گامچان و گیونگجوان سر میرسن و دزدها رو فراری میدن
مردم بالهائی که شورش کرده بودند توسط سربازها اسیر میشن و فرماندشون میگه اینا رو بکشین.سربازها هم به قصد کشت حمله میکنن که گنگ گامچان سر میرسه و میگه این کار رو نکنین ولی توجهی نمیکنن
گنگ جو هم به سیم اخر میزنه و همه رو میزنه و یک نفر رو هم میکشه
فرمانده هم به گنگ میگه اگه میخوای دختره زنده بمونه نیزه رو بنداز.اون هم میندازه و اسیر میشه و همرا یا بقیه به کاخ پیش شاه میره.
داخل قصر گنگ جو به شاه میگه ما مردم های بدبختی هستیم و به شما پناه اوردیم ولی شماها با ما بدرفتاری کردین.
شاه هم اعصابش خورد میشه و میگه همه رو بکشین.
ولی سو هویی مشاور اعظم مخالفت میکنه و میگه قاطی اینا مردم خودمون هم هستن.شاه میگه از دستور من سرپیچی میکنی.من هم اول تو رو میکشم.
ولی شلاه میگه یک راه بهتر برای تنبیهت پیدا کردم.اگه مردم رو بکشم تو عذاب وجدان میگیری.وقتی خواست مردم رو بکشه سو بلند میشه و میگه این کار رو نکن.شاه هم که از تعجب شاخ در اورده بود که… این قسمت تموم میشه.
|
||||
| Copyright © 2010 farsi98.com | ||||