»
خلاصه قسمت اول امپراطور آهن (جومونگ ۴)
در سال ۳۳۳۶ تأسیس خیتانی ارتش بزرگ خیتانی ها که ژنرالی از سو سون نیونگ شرقی آنها را هدایت میکرد از رود بالو گذشتند و به گوگوریو حمله کردند! خیتان ده سال قبل بالهائ را نابود کرده بود و با سلسلهی سونگ هم درون پایتختشان درگیر شده بود.
گوگوریو به خیتان به چشم دشمن نگاه میکرد و با دولت سونگ رابطهی دوستانهای برقرار کرد. خیتان که در حال جنگ با سلسلهی سونگ بود به گوگوریو حمله کرد تا جلوی حملهی گوگوریو را از پشت سر بگیرد. وقتی شاه گوگوریو از جنگ خیتان با خبر می شود وزیر یانگ یو را به عنوان فرماندهی سپاه قرار می دهد. وزیر سوهویی را فرماندهی ارتش مرکزی میکند و وزیر چویی ریانگ را فرماندهی ارتش کم نفر تر میکند و آنها را به شمال می فرستد.
شاه برای بالا بردن روحیهی سربازان و مردم، خودش شخصاً به سمت سرزمینهای شمالی رهسپار میشود.( شاه سونگجونگ ) سربازان پیشروی که فرماندهی آنها یون سوان هست با ارتش خیتان در مناطق جنوبی گونجو روبرو می شوند.
و اما ماجرا! خلاصه الان وزیر سو آن و یه سری سرباز اومدن بجنگن! اما با کثرت شدید سربازان و ارتش خیتان روبرو میشن!
اینجاست که تجهیزات خیتانیا رو میشه! اول خرسای وحشی قهوهای رو برای تکه پاره کرده سربازان گوگوریو ( گوریو شده چون از هم پاشیده ) می فرستن! و بعدش ماشینهای کشتار جمعی که چندین تیر و نیزه با هم پرتاب می کنن! سربازان و سپاه کوچک گوریو تعجب می کنه و بیتشرشون نابود میشن. فرماندهشون و بعضیاشونم اسیر میشن! شاه سونگجونگ به سوگیونگ ( مرز شمالی ) بر می گردد. افسر امور خارجه، یی مونگجون را برای مذاکرهی صلح می فرستند. وقتی یی مونگجون از ملاقات با ژائوسانینگ بر میگرده، کل قصر سوگیونگ در هرج و مرج و شورشه.
خلاصه وزیرا اینجا هستن! دارن بحث می کنن! یه سری وزیر که کنفسیوسی هستن و فقط علم میخوان و همونا باعث شدن ارتش قوی نداشته باشه کشورشون ( عجله نکنید! می فهمید به موقعش چرا! ) میگن جنگو ول کنیم و این منطقه رو بدیم دست خیتان و بریم. اما وزیر سوهویی چندی دیگه مخالفت می کنن!
از طرفی بانو چونچو! بیوه ی شاه قبلی به همراه چند نفر که توی رزمی کاری استادن به اردوگاه خیتانا اومده و با لباس مشکی دارن نقشه می ریزن چادر تدارکاتشونو آتیش بزنن و هرج و مرج کنن بعدشم در برن! نقشهشونم میگیره و در میرن! بر میگردیم قصر!شاه ترسو و مخالف با مبارزه میگه جنگو ول می کنیم و این شهرو میدیم دست خیتان و میریم پایتخت! الانم چونچو البته هنوز این لقبو نگرفته و اسمش ” سو ” هست! بر میگرده با افرادش سوگیونگ! وقتی خبرو میشنوه بهسرعت به طرف قصر و پیش پادشاه میره!
خلاصه وارد تالار پادشاه میشه و شروع می کنه باهاش جر و بحث! میگه این چه کاریه می کنی؟ اونم بهش میگه دستوره منم حوصله ی جر و بحث با تو رو ندارم. بعدم بهش میگه خجالت نمی کشی ؟ تو بیوه شاه قبلی هستی! چرا لباس جنگ پوشیده ؟ لطفا شعور داشته باش!!
اونم خونش به جوش اومده! میگه سربازا دارن کشته میشن! میخوای جنگو ول کنی ؟ ترسو! میگه از کل کل با تو خسته شدم سو! اونم بهش میگه نمیخوام منم بحث کنم! بعد پادشاه میگه من شاه این مملکتم! هر چی میگم همونه! بعد سو میگه تو ترسویی! همیشهی عمرت ترسو بودی! اونم بهش میگه خفه شو! و به نگهبانا میگه بیان ببرنش! بعد بانو رو زندانی می کنن! و محافظش که اسمش ” گنگ جو ” هست غیرتی میشه و میگه بریم شاه رو بکشیم! و بانو رو نجات بدیم! اما یک از افراد بانو به نام کیم یانگ میگه این کار درست نیست و جلوشو می گیره! ولی گنک جو باهاش خوب نیست! و خلاصه یه دختری میاد به نام هیانگ بی میگه :برادر حق با کیم هست! و خلاصه دیگه نمیرن که بانو رو نجات بدن به شیوهی خفن!
در این حین بانو توی زندان می شنوه که شاه فعلا دستورشو برای ترک شهر لغو کرده! از زبون وزیر سوهویی می شنوه! وزیر سوهویی از جناح بانو اینا هست! حالا به موقعش می فهمید یعنی چی (:d ) خلاصه آزادش می کنه و میگه اما نباید توی جنگ باشی بانو ! باید بری یه جایی دور از جنگ! و بانو ظاهرا قبول می کنه! میریم سراغ افراد بانو! کیم یانگ خیلی مرموز هست! داره با یکی از دخترا که همراشه به اسم ” سا ایلا ” میگه ما باید به هدفمون برسیم! من با بانو میرم هر اتفاقی افتاد نباید ارتش خصوصی رو بفرستی دنبال من! و تلاش کنید اگه من مردم به هدف برسید!
خلاصه بانو اینا میان یه جایی که قلعه هست و یه فرماتده ی روی پارتی بازی روی کاره که نه جنگ بلده و نه هیچی! دائم الخمره و دختر باز و اینا! بانو میاد اینا رو می بینه! و میگه ما ارتش مردمی هستیم! و اونم می فرستشون کنار دریا واسه محکم ساختن مرز اونجا! خیتانم نقشه کشیده گول بزنه اما ارتش اصلی رو فرستاده دقیقا همین قلعه ای که فرماندش یه بی بند و باری هست! و میخواد تصرف کنه قلعه رو چون مهمه! اما بانو اینا تشریف دارن! قلعه محاصره شده و میگن قلعه رو باز کنین تا نکشیمتون! فرماندهی ترسو هم که ” یو هیون” ( فک کنم ) نام داره میخواد تسلیم بشه که بانو میاد و خودشو معرفی می کنه. ملکه هانا، بیوهی شاه قبلی! و خلاصه می شناسنش و بهش تعظیم می کنن به جز فرمانده خل وضعه آخرش همونم زانو می زنه!
بانو میگه تا آخرین نفش می جنگیم و تسلیم نمیشیم! خلاصه جنگی راه میفته که بیا و ببین! در این حین ساایلا که نقشه ی خیتانی ها رو فهمیده و فهمیده که اصل ارتش خیتانی رفته اونجایی که رییسش کیم و بانو اینا هستن ( از افراد بانو هم هست!) میاد پیش فرمانده ارتش گوریو که آقا نیرو بفرستین! اونجایی که میخواین نیرو بفرستین گول زنیه! میخوان شما رو به اشتباه بندازن! اما فرمانده باور نمی کنه و میخوان بکشنش و شروع می کنه به جنگیدن دختره که آقا من از افراد بانو هستم! جون بانو در خطره! میان بکشنش که گنگ گامچان می رسه! و نجاتش میده و میگه حرفشو باور کنین و بالاخره راضیش می کنه که نیرو بفرستن! بانو اینا دارن با تمام توانشون می جنگن و رو به تسلیم نا امیدی هستن که گنگ گامچان و نیروهاش سر می رسن! در این میون فرمانده خله هم خودشو زده به مردن چون جنگ بلد نیست!
خلاصه گنگ گامچان فرمانده رو از کار خلع می کنه و میگه برین دنبالشون و باقیماندهی خیتانی ها رو بکشین! در همین جاست که بانو جدا میشه از اونا و تنهایی توی جنگل داره میره و خیتانی ها هم دنبالش. کیم یانگ هم میاد بهش میرسه تا ازش محافظت کنه. گنگ جو یهو می فهمه بانو نیستش!
خلاصه کیم و بانو توی جنگلن و میون ده ها خیتانی! اینجا یکی از فرماندهان ارتش خیتانی میادش که بان وقبلا یه چششو قبلا کور کرده! بانو هم اونو می شناسه! خلاصه کیم افتاده روی زمین. کلی نیروی خیتانم هستن! بانو یه تیر در میاره از توی جا تیریش و اون فرماندههه هم در میاره و دو تیر همزمان از دو طرف شلیک میشه …. |
||||
| Copyright © 2010 farsi98.com | ||||